به نام یزدان پاک ...
خداوندا تو خیلی بزرگی و من خیلی کوچک
ولی جالب اینجاست ٬ تو به این بزرگی من کوچک را فراموش نمیکنی
ولی من به این کوچکی تو را فراموش کرده ام . . .
بالاخره بعد از یک ماه و دو روز فرصتی پیش اومد که دوباره بنویسم .... فرصتی برای اینکه فاصله بیشتر از این نشه ........... شما چطورید ؟ خوبید ؟ خوشید سلامتین؟
تو این یک ماه اتفاقات زیادی افتاد . اگه یادتون باشه تو پست قبلی نوشتم که قراره سید جمال بیاد . سید جمال یه بار قبلا اومد و دوباره رفت و دوباره اومد و ما همچنان در پست قبل مانده ایم ..... این عکس رو امروز تو اتاق دکتر شیخی گرفتیم![]()
.................

از پایان نامه بگم که دیگه نود و هفت و سه دهم درصدش تمومیده و مونده حدود این سه درصد باقیمونده که احتمال قوی تا آخر هفته بعد تموم میشه و دیگه می شه نفسهای راحت رو کشید.........دلیل اینکه تا حالا هم نتونسته بودم که پستی بذارم این بود که واقعا سرم شلوغ بوده و هست .... امروز دیگه تصمیم کبری گرفتم که حتی اگه شده یک مقدار از کارهام رو بپیچونم ، یه پست بذارم .....
هفته قبل یه آنفولانزای شدید گرفتم . نمی دونم چه نوعی بود ولی فکر می کنم تو مراحل انسانیش بود و دیگه کار به حیوونهایی مثل مرغ و خوک نرسید![]()
![]()
جاتون خالی این هفته جمعه بعد از دوسال و نیم یه جمع کوچیک از بروبکس لیسانسمون جمع شده بودن .... بعضیها رو تو این دوسال و نیم دیده بودم ولی اکثرا رو ندیده بودم و این فرصتی بود برای تجدید خاطرات..... خالیترین جایی که دیده می شد جای سید علی بود....
اونشب تا دیر وقت داشتم به لیسانس فکر می کردم ... به آدمهایی که اونموقع هر روز می دیدمشون و امروز بعضا چند ماه یه بار هم به یادشون نمی افتم ، آدمهایی که دوستشون داشتم ، آدمهایی که حتی فکر اینکه یه روز نبینمشون هم برام سخت بود ، آدمهایی که اونموقع بهشون عادت کرده بودم و فکر می کردم که این عادت باقی می مونه اما خیلی زود فراموش شدن و شاید شاعر راست گفته که از دل برود هر آنکه از دیده برفت .... نمی دونم شاید مشکل منه و شاید هم همه اینجورین ....
گردش روزگاری طوریه که همیشه آدمهایی تو زندگی آدم می آن که ریتم زندگیتو با اونها کوک می کنی ... آدمهایی که شاید اصلا فکرشو نمی کردی که روزی بهشون عادت کنی و .... قبلا هم اینو نوشته بودم ولی بازم می نویسم که آزمایشو تکرار دار کنیم
:
قشنگی زندگی آدمهای اینکه قابل پیش بینی نیست . اگه اینجور بود خیلی سخت میشد یعنی اصلا جذابیتی نداشت .... دوره های مختلفی تو زندگی آدمهاست ... بعضی دوره ها وقتی می خوای واردش بشی برات سخته ولی وقتی وارد میشی می بینی که اونقدرها هم سخت نیست . دکتر شیخی یک جمله قشنگ داره که خیلی تکرارش می کنه .... "بعضی کارها فکرشون از خودشون سخت تره" . راست می گه ، مخصوصا تغییر وضعیتها اینجوریه و تغییر دوره ها .... گذروندن پایان نامه تو موسسه برای من یه دوره فوق العاده و یه تجربه خوب بود. البته خوب واقعا رفت و آمدش سخت بود و قبل از اینکه بیام فکر کردن به این قسمتش برام خیلی سخت بود ولی الان نزدیک به چهارماهه که هر روز حتی روزهای تعطیل میرم و البته دیگه روزهای آخره ولی به نظرم این روزها رو تا آخر عمرم فراموش نمی کنم و همیشه به عنوان بهترین خاطرات زندگیم ثبت خواهند شد. روزهایی که خیلی زود گذشت.... ایشالله تو پست های بعد از موسسه بیشتر می نویسم ....
سید جمال هم این بار از یه زاویه دیگه حرف زد و مطلبی رو گفت که فکرشو نمی کردم .... یعنی واقعا فکرشو نمی کردم که سید جمال همچین رازی رو تا بحال داشته و به من نگفته بوده
خیلی برام عجیب بود .... به هر حال تو زندگی آدمها همیشه حرفهایی هست که تا ابد بین خودتو قلبت می مونه
معمولا سید جمال هر کس رو می بینه می خواد حرف علمی بزنه و این برای ما حاشیه نشینها اصلا جذاب نبوده
البته من الان یک کم بهتر شدم ... ولی اینبار سید جمال هم از حاشیه ها گفت ، از حاشیه هایی که هیچ دوربین خبرسازی
نگرفته بودش....
اما از اونشب گفتم .... و اینکه تا دیر وقت داشتم به اون سالها فکر می کردم .... ماها (من و سید ها ) به بعضی خاطرات می گیم کربلا .... این کربلا یعنی اون کرهای یا اتفاقهایی که معمولا تو ترمهای اول اتفاق می افتاد و برای ما که صفری بودیم خیلی دردناک بود ... و معمولا از بازگو کردنش تو جمعهای شاد پرهیز می کردیم چون حالمون گرفته میشد
صفری بودیم دیگه
.... البته همونطور که گفتم این اتفاقات مال ترمهای اول بود ... ترم بالایی که شدیم دیگه برای ما بد وجود نداشت ... الانم که یادم می افته می بینم ما تو اون زمان چه حرفهای خفنی می زدیم و عین خیالمون هم نبود.... کسی هم نمی تونست کربلا درست کنه چون همون موقع در محل حالشو می گرفتیم![]()
می خواستم یکی از این کربلاها رو بنویسم ولی بیخیال شدم ....
خوش است خلوت اگر يار يار من باشد
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگين سليمان به هيچ نستانم
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
روا مدار خدايا که در حريم وصال
رقيب محرم و حرمان نصيب من باشد
هماي گو مفکن سايه شرف هرگز
در آن ديار که طوطي کم از زغن باشد
بيان شوق چه حاجت که سوز آتش دل
توان شناخت ز سوزي که در سخن باشد
هواي کوي تو از سر نمي رود آري
غريب را دل سرگشته با وطن باشد
به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ
چو غنچه پيش تواش مهر بر دهن باشد
حرف آخر ....
بهتراست منفورباشی به خاطر چیزی که هستی تا محبوب باشی به خاطرچیزی که نیستی.
به نام خداي بخشايشگر مهربان ...
سلام
سلامي بعد از يه مدتي که فکر کنم طولاني هم باشه.... اميدوارم که خوب و خوش باشيد و ايام به کامتون .... منم خدا رو شکر بد نيستم . يعني نسبتاً کمي تا قسمتي خوبم .... بهترين روزهاي آدمها اياميه که آدم کنار عزيزانشه و ديدن اونها دلگرمش مي کنه .... ولي خوب يه موقعهايي هم بنا به عللي از اون محرومه ....
اما اين مدتي که نبودم :
اين مدتي که نبودم روزگار بد نبود .... يه کنگره قراره که تو پکن برگزار بشه و منم چهارتا خلاصه مقاله براش فرستادم که هر چهارتاش پذيرش گرفت ولي حالا نمي تونم برم چون صاف وسط کارهامه البته اگه نبود هم نمي رفتم اينم آدرس کنگره
http://www.congress.com.cn/apce2009/
*. يه کنگره ديگه هم قراره که توي بيروت برگزار بشه که براي اون يکي هم يه چکيده فرستاديم و اونم پذيرش گرفت اينم سايت اونه البته از اون روز اول تا حالا من هربار کليک کردم باز نشد . البته از اونها توقعي بيش ازهم نیست
http://www.asplantprotection.org/
. از اين لحاظها اين مدت خوب بوده اما يکي از بهترين اتفاقهايي که تو اين مدت افتاد قبولي آخرين فرد غير آکادميک خونه ما يعني برادر کوچيکه ما، محسن خان بود که تونست با رتبه 721 رياضي تو کنکور سراسري تو دانشگاه تهران قبول بشه و مايه خوشحالي همه ما شد . فکر کنم تا حالا من تو وبلاگم عکس خانوادگي اي نذاشتم . اين عکس رو به افتخار محسن مي ذارم که مجموعه اي از تمام پسرهاي پدر و مادرمه
.... سمت چپي محسنه.

اين تلخند مصداق خارجي زيادي داره . متاسفانه خيلي از اقشار پايين جامعه که نمي تونن خودي نشون بدن با اين جور کارها و گيرها مي خوان مطرح بشن .... بگذريم ....

اين روزها خيلي تمرکز ندارم . تقريبا هيچ وقت خالي اي ندارم ولي براي خالي نبودن عريضه هر از چند گاهي مي نويسم . راستي .... اين هفته هم قراره سيد جمال قراره بياد .....
|
سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت |
|
آتشي بود در اين خانه که کاشانه بسوخت |
|
تنم از واسطه دوري دلبر بگداخت |
|
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت |
|
سوز دل بين که ز بس آتش اشکم دل شمع |
|
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت |
|
آشنايي نه غريب است که دلسوز من است |
|
چون من از خويش برفتم دل بيگانه بسوخت |
|
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد |
|
خانه عقل مرا آتش ميخانه بسوخت |
|
چون پياله دلم از توبه که کردم بشکست |
|
همچو لاله جگرم بي مي و خمخانه بسوخت |
|
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم |
|
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت |
|
ترک افسانه بگو حافظ و مي نوش دمي |
|
که نخفتيم شب و شمع به افسانه بسوخت |
اينم حرف آخر سيد جمالي يعني سيد جمال برام اس ام اسک کرده بود :
آتش دوست اگر در دل ما خانه نداشت ..... عمر بي حاصل ما اين همه افسانه نداشت
مواظب خودتون باشید
بای
به نام خداي تقدير ...
روزگاري يار من بودي و يار من نبودي .....
ماه من بودي ..... ولي در شام تار من نبودي .....
در بهار آرزو اي گلبن زيباي عشق .....
باغ گل بودي ولي باغ بهار من نبودي .....
اي بسا شبها که در روزن نشسته اي .......
منتظر بودي ، ولي در انتظار من نبودي ........
سلامي بعد از حدود يک ماه .... البته اگه بخوام پست قبلي رو حساب نکنم .....
اميدوارم که حالتون خوب خوب باشه و روزه هاتون رو هم کامل گرفته باشيد. امسال بهترين ماه رمضوني عمر من بوده ، البته از اين لحاظ که سخت نگذشته ... دليلش هم اينه که اصلا گذران روز رو حس نمي کنم چون کلا درگير کار هستم و معمولا روزي حدود هشت تا نه ساعت آزمايشگاه هستم حتي پنجشنبه ها و جمعه ها .... دليل اينکه فاصله هاي بين دوتا پست اينقدر طولاني شده همينه .... ديشب (پنجشنبه) بعد از افطار تا خود سحر خواب بودم .نفهميدم چطور خوابم برد. کار و بار هم خدا رو شکر روبه راهه و حدود نصف آزمايشاتم رو تموم کردم و اميدوارم که تا آخر مهر ايشالله ديگه آزمايشات تموم شه و برم سر نوشتن....
شبهاي قدر هم رسيد ... شبهايي که قراره تقدير ما رو براي يکسال بنويسن . پارسال هم نوشتم ، موقع اصلي خووندن دعاي يا مقلب القلوب و الابصار الانه ...... ايشالله که تقدير همه ما که داره تو اين شبها نوشته ميشه سراسر از سلامتي ، پيروزي و موفقيت عزيزانمون باشه .... آمين ....
اگه چندين پست قبل رو يادتون باشه در مورد سرنوشت آدمها و اينکه يدفعه چند سرنوشت بهم گره بخوره نوشتم و اينکه اعتقاد دارم هيچ برخوردي تصادفي نيست و قول داده بودم که حدود يک ماه بعدش بيشتر توضيح بدم ... هر چند الان بيش از دوماه از اون نوشته مي گذره ولي خوب مي خوام بنويسم. قبلا هم نوشته بودم که بعضي برخوردها به همون زمان مختوم نمي شه و بعضي برخوردها سالها بعد دوباره جاي ديگه اي به سراغ آدم مي آن.... حتما براي شما هم از اين موارد متعدد به وجود اومده . يکي از مهمترين اينها امسال تو زندگي خانواده ما اتفاق افتاد . حميد همکلاسي دوران ابتدايي و البته يکي دوسال از راهنمايي من بود ..... اون موقعها در حد يه سلام عليک و شايد يه موقعهايي همون هم نبود. همکلاسي بوديم ولي نه همکلاسي صميمي.... شايد اگه اون موقع ها مي گفتن که اين حميد خان قراره که در حد تيم ملي فاميلتون بشه باورم نمي شد که هيچ ، کلي هم بهش مي خنديدم. روزگار گذشت و گذشت تا امسال و تا چند ماه پيش که همين اتفاق افتاد و دست تقدير حميد رو آورد تو خوونه ما و دوماد ما کرد **** وقتي اين اتفاق افتاد ياد اون سالها افتادم .... يادمه يه فيلمي سالها قبل از تلويزيون پخش شد که توي اون اکبر عبدي نقش يه باباي بد اخلاق که بچه هاش رو اذيت مي کرد افتادم . بعد توي يه دادگاه محکومش کردن که بره توي يه ماشين زمان و سي سال به عقب برگرده .... خيلي جالب بود . وقتي به عقب برگشته بود ، خواستگاري خواهرش بود . بعدها اون دوماد خيلي خواهرشون رو اذيت کرده بود به خاطر همين وقتي به عقب برگشته بود مي خواست که اون ازدواج سر نگيره . روز خواستگاري پدر دومادشون رو درآورد ولي بازم خواهرش رو دادن به همون آقا ... تقديرش اين بود .... يه قسمتش که خيلي جالب بود اين بود که سر کوچه وايساده بود و يه دختر ده دوازده ساله رو با مامانش ديد. اون دختره بعدها قرار بود با همين اکبر عبدي ازدواج کنه . اون سکانسش خيلي جالب بود .... بگذريم ... به هر حال زندگي همينجوري مي گذره و قشنگيش اينه که آدم نمي دونه فردا چي ميشه ... به نظر شما فردا چي ميشه ؟؟؟؟؟؟؟؟

همونطور که مي دونيد مجلس هم طرح ممنوعيت استفاده از عناوين علمی رو تصويب کرد . دستش درد نکنه . اين شعر رو بخوونيد تا بفهميد چرا مي گم دستش درد نکنه ....
گرفتم بعد عمري مدرکي چند
و اينجانب شدم حالا مهندس
ندانستم که ريزد از چپ و راست
از پايين و از آن بالا مهندس
غضنفر گاري اش را هول نميداد
د ِ يالا هول بده يالا مهندس
تقي هم چونه ميزد کنج بازار
نمي ارزه واسم والا مهندس
به مرد قهوه چي ميگفت اصغر
دو تا چايي قند پهلو مهندس
شنيدم کودکي ميگفت در ده
به مردي با چپق خالو مهندس
ز جنب دکه اي بگذشت مردي
صدا آمد " آب آلبالو مهندس "
شنيدم با تشر ميگفت معمار
به آن وردست حمالش مهندس
همين مانده که از فردا بگويند
به گوساله و امثالش مهندس
شنيدم که عمل کرده دماغش
خبر داري از احوالش مهندس؟!
شنيدم بعد تنظيمات بيني
ميگن همه بهش خانوم مهندس
سرت رو درد آوردم من مهندس
سخن از هر دري اومد مهندس
يکي سيگار ميخواد اون سمت دکه
برو که مشتري اومد مهندس
به هر حال اين استفاده از القاب تو کشور ما خيلي زياده و اين قانون لازم بود .
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود
از دماغ من سرگشته خيال دهنت
به جفاي فلک و غصه دوران نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند
تا ابد سر نکشد و از سر پيمان نرود
هر چه جز بار غمت بر دل مسکين من است
برود از دل من و از دل من آن نرود
آن چنان مهر توام در دل و جان جاي گرفت
که اگر سر برود از دل و از جان نرود
گر رود از پي خوبان دل من معذور است
درد دارد چه کند کز پي درمان نرود
هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان
دل به خوبان ندهد و از پي ايشان نرود
حرف آخر :
دلهاي پاک خطا نمي کنند سادگي مي کنند و امروز سادگي ، پاکترين خطاي دنياست
اميدوارم که پست بعدي رو بتونم به زودي بذارم
التماس دعا
باي
به نام خدا
Im alive
نماز روزه هاتون قبول حق باشه ایشالله
منم خوبم . ملالی نیست به جز نداشتن وقت برای نوشتن .... کلی حرف دارم ولی وقت ندارم ....
کارهام هم خدا رو شکر خوب پیش می ره ....

کي شعر تر انگيزد خاطر که حزين باشد
يک نکته از اين معني گفتيم و همين باشد
از لعل تو گر يابم انگشتري زنهار
صد ملک سليمانم در زير نگين باشد
غمناک نبايد بود از طعن حسود اي دل
شايد که چو وابيني خير تو در اين باشد
هر کو نکند فهمي زين کلک خيال انگيز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چين باشد
جام مي و خون دل هر يک به کسي دادند
در دايره قسمت اوضاع چنين باشد
در کار گلاب و گل حکم ازلي اين بود
کاين شاهد بازاري وان پرده نشين باشد
آن نيست که حافظ را رندي بشد از خاطر
کاين سابقه پيشين تا روز پسين باشد
التماس دعابای
|
به نام خداوند جان بخش ..... سلام .... امیدوارم خوب باشید و روزگارتون به خوبی و خوشی بگذره........ تابستون هم به نیمه رسید و دیگه تا ماه رمضون مدت زیادی باقی نمونده ...... کارهای پایان نامه خدا رو شکر افتاده رو روال و الان دیگه میشه امیدوار بود که دوماهه تموم آزمایشات رو جمع کنم و برم بسوی آینده ای که داره دیر میشه..... و اما نوزده مرداد یا 10 آگوست .... همونطور که می دونید ماههای قمری بر خلاف ماه های میلادی و شمسی حساب کتاب خاصی ندارند. 10 آگوست سال 610 پس از میلاد شبی بود که حضرت پیامبر مبعوث شدند.... این یک اتفاق بزرگ بود البته 1375 سال بعدش یعنی سال 1985 میلادی هم یه اتفاق بزرگ دیگه افتاد که این پست رو به اون اختصاص دادم از بچگی عاشق فوتبال بودم و از بچگی همیشه تاریخها رو با مسابقات مهم فوتبال می سنجیدم. یادمه اولین جام جهانی ای که من دیگه رسما فوتبالها رو دنبال می کردم جام جهانی 94 آمریکا بود . اونموقع 9 سالم بود. جام جهانی که تموم شد حساب می کردم که جام جهانی بعدی من کلاس چندمم و البته یه وقتی که محاسبات میگفت که کلاس دوم راهنمایی می شم یه کم استرس داشتم که اونموقع چیکار می کنم و کجا هستم ولی موقعی که جام جهانی فرانسه شروع شد اصلا یادم نمی اومد که قبلا درمورد اون روزها چه جور فکر کردم. جالبیش اینه که همیشه در مورد آینده فکر کردن یه کم سخته ولی تو همون شرایط که قرار می گیری می بینی زندگی عادیه .... خلاصه اینکه اون موقع حساب می کردم برای جام های جهانی بعدیش ، 2002 ، 2006 و حالا هم 2010 ..... و سالها یکی بعد از دیگری می آن و میرن و ما مشغول برای اینکه صبح رو شب کنیم ..... بازم کوچیکتر که بودم یعنی همون موقعهایی که زیر ده سالم بود ، همون موقع ها هم اگه می گفتن یه نفر 18 سالشه یا یه نفر 25 سالشه تو نظر من یه آدم بزرگ و اینکه سنی ازش گذشته به نقش می بست..... ولی فکر نمی کردم که به این زودی هم 18 سالم رو تموم کنم و هم اینکه بسرعت چند سال بعدش رو بگذرونم و تا بیست و پنجی که برام یه غول حساب میشد یکسال فاصله داشته باشم.... چند سال قبل ، فکر کنم دو یا سه سال قبل بود ، تو تاکسی نشسته بودم . راننده آدم نسبتا مسنی بود . خلاصه اینکه بحث افتاد از روزگار و گذر عمر. به من می گفت تنها سالهایی که یادم می آد سالهای بین 20 تا 30 سالمه . چون بهترین روزها بود و می گفت از 30 که رد شد دیگه نفهمیدم چطور گذشت .... یه زن دایی دارم که عشق عیده ... یعنی همیشه سال منتظره که عید بشه و سفره بچینه و .... البته قبلنها اینجور بود . امسال عید خوونه مون بودن . می گفت قبلا که جوون بودم اینجور بودم الان که می بینم هر عید که می گذره یه چروک به صورتم اضافه می شه دیگه دوست ندارم عید بیاد خلاصه تموم این مقدمه طولانی رو نوشتم بگم که فردا یعنی 19 مرداد 88 ، بیست و چهارمین نوزده مرداد زندگی من شروع میشه و پرونده بیست و چهارمین سال زندگی من هم تموم میشه.... روزهایی که گذشت.... بله همونطور که فهمیدید فردا تولدمه .....
از فردا دوباره روزهای زندگی تو سال جدید برای من شروع میشه و کنتورم ریست میشه.... چه لطيف است حس آغازي دوباره و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن ..... و چه اندازه شيرين است فردا روز ميلاد... روز تو روزي که تو آغاز شدي....
اینم یه مطلب که متناسب با روز تولده البته نمی دونم چقدر دقیقه ولی خوب بد نیست بدونید شما چه پرنده ای هستین ؟؟؟؟ من که مرغ ماهی خوار شدم اول فروردین تا 25 فروردین " شاهین " مقتدر و توانا هستید . معمولا با مهارتی که در کارها و عملتان دارید می توانید از موانع بسیار سخت عبور کنید و در نهایت زرنگی این کار را به گونه ای انجام می دهید که چندان انرژی خود را به هدر ندهید. 26 فروردین تا 22 اردیبهشت "مرغابی " برای رسیدن به هدف هر رنجی را به جان می خرید ، اما با این حال برای شما هدف وسیله را توجیه نمی کند.گاهی بی دقت می شوید ، بنابراین ضررهایی می بینید. 23 اردیبهشت تا 19 خرداد " قمری " طبیعتا آرامش طلب هستید و از یک زندگی عاشقانه لذت می برید و بندرت از آن خسته می شوید . بردبار ، سازگار و در عین حال جذاب هستید. 20 خرداد تا 16 تیر " عقاب " شخصیتی بسیار محترم دارید.هیچ گاه به دنبال کارهای بیهوده نیستید و می توانید تنها با نگاه گیرا و نافذ خود مخالفان خویش را سر جایشان بنشانید.بخش بسیار قوی و ممتاز شخصیت شما آن است که قادرید از جنبه های ناچیز و مادی فراتر رفته و ماورای آن را ببینید. 17تیر تا 13 مرداد " بلبل " معمولا قبل از اینکه دیده شوید صدایتان به گوش می رسد و همیشه حرفی برای گفتن دارید.هر چند بعضی ها اعتقاد دارند که حرفهای شما به عمل نمی رسد. 14 مرداد تا 10 شهریور " مرغ ماهیخوار " شخصیتی رنگی و پرزرق و برق دارید که همیشه مشتاق "رویارویی" است و از این کار لذت می برید. مهمترین مسایل پیرامون خود را به مرور و با خونسردی حل و فصل می کنید. بسیار حساس و تیرهوشید. 11 شهریور تا 7 مهر " قو " همانند قو مغرور و سربلندید و شخصیتی پیچیده دارید. با اینکه در ظاهر شخصی بسیار آرام و راحت هستید اما در باطن برای سازگاری کردن خود با محیط اطراف و سرعت دنیای مدرن بسیار تلاش می کنید. بندرت عصبانی می شوید و سعی می کنید با همه در تفاهم و تعامل باشید. 8 مهر تا 5 آبان " دارکوب " سختگیر و سختکوش هستید با طاقتی بسیار بالا . برای حمایت از ایده ها و عقایدتان به راحتی خواستار حمایت دیگران می شوید.برخی اوقات به نظر حواس پرت می آیید ، اما این فقط ظاهر شماست ! 6 آبان تا 3 آذر " باز کوچک " ذهن هوشیارتان به شما این امکان را می دهد که از یک موضوع به موضوع دیگری بپرید بدون اینکه تمرکز خود را از دست بدهید ! با اراده بسیار زیاد روی اهداف خود متمرکز می شوید و ار آنچه در اطرافتان می گذرد ، آشفته و مضطرب نمی گردید. 4 آذر تا 2 دی " کلاغ " به غایت گیرا ، پرانرژی و مقاوم هستید و همچنین باهوش ، در نتیجه در حل مشکلات بسیار ماهر و زیردست می باشید.عاشق رقابت بوده و از طبیعت ، جنگل و اصولا محیط های بکر طبیعی بسیار لذت می برید. 3 دی تا 30 دی " حواصیل " جذاب و متفکرید و معمولا تنها و منزوی به نظر می آیید.در عبور از مسیر زندگی ممکن است در باتلاق هم گرفتار شوید ، اما آنقدر محکم و استوارید که از این مشکلات موفق بیرون می آیید. 1 بهمن تا 28 بهمن " سینه سرخ " شما یک برونگرای خونسرد هستید که طبع گرم خود را معمولا پنهان می کنید و گاهی خود رای می باشید. بسیار خانواده دوست هستید ، اگر چه گاهی کمی ستیزه جو می شوید. 29 بهمن تا آخر اسفند " سهره " زرنگ ، حساس و گوش به زنگ هستید. ذاتا فردی اجتماعی و خونگرمید ، چون معتقدید در جمع به نوعی احساس امنیت می رسید که افراد در جای دیگر نمی توانند آن را بیابند.منظم و اهل ورزش هستید.
ناگهان پرده برانداختهاي يعني چه مست از خانه برون تاختهاي يعني چه
و اما حرف آخر این بار.... حرف آخر ایندفعه یه کم متفاوته با بقیه حرفهای آخری که تا حالا نوشتم .... این رو به یاد ممد بهبودی عزیز نوشتم ... اولین باری که این اس ام اسک رو شنیدم از ممد بهبودی بود ..حدود سه سال پیش ..... ولی به نظر من یکی از بهترین اس ام اسکهای عشقولانه ایه که در دنیا موجود میباشد...
حرف آخر : | |
|
یه روز تو جهنم همدیگرو می بینیم آخه هردومون جهنمی هستیم. تو به جزم اینکه قلب منو دزدیدی و من به جز خدا یکی دیگه رو پرستیدم
در آخر هم لازم می دونم از عزیزانی که تا این لحظه تبریک گفتن و از این به بعد لطف می کنن و تبریک می گن تشکر کنم ...
|
مواظب خودتون باشید .....
بای تا های .....
به نام خدای مهدی (عج)...
سلام .... خوبین ؟ خوب خدا رو شکر ...... منم کم بد نیستم .....
می گذره....
این روزها داره متفاوت می گذره.... یعنی متفاوت با این دوساله اخیری که فوق می خوونم . کلا البته بد نمی گذره... شرایط جدید. کار تو موسسه ... و فضای جدید.... طبق معمول شدیدا مشغول کارم . پریشب هم عروسی دخترخاله ام بود که طبق مراسمات قبلیش این بار هم نتونستم برم....
هوا هم این بار بس ناجوانمردانه گرم شده .... باز این چند روزه هوا بهتر شده ....ولی چند روز قبل فوق العاده گرم بود ....
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
ياد حريف شهر و رفيق سفر نکرد
يا بخت من طريق مروت فروگذاشت
يا او به شاهراه طريقت گذر نکرد
گفتم مگر به گريه دلش مهربان کنم
چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد
شوخي مکن که مرغ دل بي قرار من
سوداي دام عاشقي از سر به درنکرد
هر کس که ديد روي تو بوسيد چشم من
کاري که کرد ديده من بي نظر نکرد
من ايستاده تا کنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسيم سحر نکرد
اما این بار می خوام درباره حرف آخر این پست حرف بزنم ........
همه مون تو زندگیمون با آدمهای مختلفی برخورد داشتیم ..... آدمهایی با دیدگاههای مختلف که وقتی حرفهاشون رو می شنوی می بینی که بعضیها به چیزهایی توجه می کنن که شاید تو هیچوقت بهش توجه نکرده باشی یا فکر نکرده باشی ... این اختلاف افکار باعث میشه که آدمها از نظرات هم استفاده کنن ..... اصولاً آدمها دو دسته هستن، یک دسته اونهایی هستن که وقتی حرف می زنن سعی می کنن که حرفی رو که می زنن زایده عقل خودشون باشه ، یعنی با توجه به چیزهایی که تو ذهنشونه یه سری تجزیه و تحلیل می کنن و حرف می زنن... اینها اصطلاحاً آدمهایی هستن که از خودشون چیزی برای گفتن دارند.... و استقلال فکری دارند . من به اینها می گم آدمهای فکری .... تعدادشون کم نیست ولی در مقایسه با اون دسته خیلی ناچیز هستن. گروه دوم گروهی هستن که یا نمی تونن فکر کنن و یا اینکه نمی خوان فکر کنن . بیشتر سعی میکنن از حرفهای دیگران استفاده کنن . البته این بد نیست ولی اینکه عیناً حرف بقیه رو تکرار کنی و اصطلاحا رو حرف مردم اسکی بری .... شما رو نمی دونم ولی من با این روش و آدمهایی که این سیستمی هستن حال نمی کنم . برعکس گروه اول که واقعا براشون احترام زیادی قائلم . کلاً کسایی که از روی فکر حرف می زنن کمتر حرفشون عوض می شه ، آدمهایی هستن منطقی که معمولا وقتی هم انتقادی بهشون میشه منطقی برخورد می کنن و بازم با فکر باهاش برخورد میکنن. ولی برعکس گروه دوم چون خودشون خیلی از عقلشون استفاده نمی کنن خیلی راحت تحت تاثیر رفتار دیگران رنگ و عقیده عوض می کنن ، خیلی زود به پوچی می رسن و در همون اعتقادات هم شک می کنن .... معمولاً آدمهایی که آی کیو بالایی دارن جز دسته اول قرار می گیرند. ملاک من برای اینکه بفهمم یه آدم آی کیوش بالاست یا نه همینه ... یعنی به رفتار اجتماعیش نگاه میکنم ، تو برخوردهاش و مخصوصاً حرف زدنهاش ... الکی نیست که میگن : تا مرد سخن نگفته باشد ، عیب و هنرش نهفته باشد.... افرادی که آی کیوی بالایی دارند در مورد مسائل اجتماعی (همین چیزهای معمولی که شاید به چشم هم نیان) اینقدر خوب و پخته نظر می دن که آدم فکر می کنه که همه اینها رو تجربه کردن .... خلاصه اش اینکه خیلی خوبه که طوری حرف بزنی که بقیه رو حرفت حساب کنن ...........
شعبان هم شروع شده و پنجشنبه هفته بعد هم یکی از بزرگترین اعیاد مسلمونها و شاید همه مردم دنیا باشه... روزی که منجی زمین به دنیا اومد ..... روزی که فردی که تو همه ادیان به عنوان نجات دهنده بشر معرفی شده ، به این زمین پا گذاشت.... من هر سال یه توی نیمه شعبان ، این اس ام اس رو برای دوستان می فرستم که خودم خیلی دوستش دارم:
تنها آرزو نمی کنم که بیایی ، چون همه می دانند که می آیی ، آرزو می کنم که وقتی می آیی چشمانم شرمسار نگاه مهربانت نباشند....
پیشاپیش میلاد منجی عالم بشریت رو خدمت شما تبریک عرض می کنم .....
حرف آخر :
نه طوطي باش كه گفته ديگران را تكرار كني و نه بلبل باش كه گفته خود را هدر دهي
التماس دعا
بای تا های دیگر