تبليغاتX
تو همانی که می اندیشی

بنام ستار العیوب .....

 

سلام ... امیدوارم حالتون خوب باشه و در صحت و سلامت کامل آخرین ماه پاییز رو شروع کنید ....

همونطور که تو پست قبلی نوشتم ، آزمایشاتم تموم شده و این مدت یعنی از یکشنبه هفته قبل تا امروز ، که من شدیدا درگیر به امر خیر بودم . البته امر خیر ایندفعه برخلاف دفعات قبل ، یه پله نزدیکتر شده بود و حالا به محدوده خوونه خودمون رسیده بود .... کلا یکی از بهترین احساسهایی که تو این دنیا برای آدمها بوجود میآد اینه که عزیزان و نزدیکان آدم  سرو سامون بگیرن و مسیر زندگیشون مشخص بشه. پریروز هم عقد خواهرم بود. کلا تو این جور مراسمها  ، خود خانواده عروس و داماد خیلی فرصت خوش گذروندن ندارند و بقیه حالشو می برن . بنده هم به عنوان خان داداش عروس از دو روز قبلش که اومده بودم خوونمون همچون عمله مشغول کار بودم  تا دیروز عصر که کارها تموم شد  ایشالله که همه خوشبخت شن....

این چند روز خیلی خوش گذشت . تمام اقوام ما هم از راههای دور و نزدیک اومده بودن . ولی یه نکته جالب که اکثر فک و فامیل ما بهش اشاره کردن شباهت من به شاهرخ استخری بود تقریبا اکثرشون می گفتن که هر شب با دیدن شخصیت بهزاد سریال دلنوازان یاد من می افتادن  من خودم سریالهای تلویزیون رو اصلا دنبال نمی کنم و نمی دونستم این آقایی که میگن من بهش شبیهم یا بهتر بگم اون به من شبیهه کی هست ولی با دیدن عکس این شاهرخ خان استخری تو اینترنت دیدم هیچ شباهتی نداریم. تازه می گفتن که تو این سریال هم خیلی اخلاق خوبی نداشته ولی چرا یاد من می افتادن دیگه برای من عجیبه ..... شما بگین من چه شباهتی به این دارم ؟؟؟؟؟

 

اما امروز می خوام در مورد خودشیفتگی بنویسم . اینکه چرا ایندفعه در مورد  خودشیفتگی  می نویسم بماند ولی چون خودشیفتگی چیزیه که ما ایرانیها خیلی با اون درگیر هستیم (واقعی یا غیر واقعی)  احتمالا شما ها هم بتونید مطالبی اضافه کنید.....

خوشیفتگی یا نارسیسم .... اصل لغت ، یه کلمه یونانیه که اسم یه مرد بوده (نارسیوس) که خیلی خوش قیافه بوده و دخترهای زیبای زیادی عاشق اون بودن و اون به هیچکدوم از اونها اعتنا نمی ذاشته . بعد از اون که نارسیس عکس خودش رو توی آب برکه می بینه و عاشق خودش میشه.... و بعد بخاطر اینکه نمی تونه به خودش برسه می میره... (مردم از چه دردهایی می میرن واقعا درد بی دردی علاجش آتش است).....

کلا خودشیفته به آدمهایی اطلاق  میشه که خود ستا هستن ..... خود ستاها معمولا آدمهایی هستن که این زمینه رو دارن و خیلی کم پیدا میشه که یه آدم داغون با خودستایی کلکسیونش رو تکمیل کنه . همونطور که قبلا هم گفتم خودستاها تو ایران زیاد هستن . نمی دونم شاید اینکه ما تو ایران زندگی می کنم فکر می کنم تو ایران زیادن و اگر تو کشورهای دیگه هم زندگی می کردم در مورد اونها هم می تونستم نظر بدم. ولی خوب آدم اطراف خودش رو می بینه و این نکته براش خیلی جالبه.... هر روز آدمهایی با آدم برخورد دارن که خوب خیلی وقتها از خودشون هم تعریف می کنن ولی همه این تعریفها رو نمیشه به پای این اختلال روانی گذاشت. البته توی روان پزشکی خودشیفتگی رو بعضا طبیعی هم می دونن و بعضیها هم یه اختلال روانی .... نارسیسم با دوست داشتن خود هم متفاوته .... خود شیفتگی هم مثل بقیه علائم روانی توی افراد کم و زیاد داره ولی خوب خودشیفتگی رو آدم در همه نمی بینه .....خود ستاها معمولا آدمهایی هستن که خودشون رو توی همه زمینه ها یا زمینه هایی که احساس می کنن خودشون در اون نسبت به بقیه در اون قوی تر هستن بالاتر میگیرن.... نارسیسمها معمولا خیلی اعتمادی به نظرات و حتی کارهای دیگران ندارن و همیشه سعی میکنن کاری رو حتی اگه شده خودشون به تنهایی انجام بدن ولی اون کار رو به صورت مشترک با بقیه انجام ندن .... و چیزی که در همه خودشیفته ها مشترکه اینکه دیگران هم همونطور که خودش رو تحسین می کنه بقیه هم اون رو تحسین کنن.... معمولا از بقیه به این دلیل که خودشون رو به بقیه سر می دونن و حق خودشون میدونن در جهت حل کردن کارهای خودشون استفاده می کنند.... و نکته جالبی هم که من توی خیلیهاشون دیدم اینکه ادمهای حسودی هستن یعنی نمی تونن حتی توی یک مورد ببینند که بقیه ازشون بهترن..... مخصوصا توی موردهایی که خودشون  رو سر می دونن....  البته معمولا خودشیفته ها خودشون می دونن که خودشیفته هستن و لازم نیست کسی بهشون بگه مثلا خوزه مورینیو مربی اینتر خودش بارها اعلام کرده که خودشیفته است .

 

 

خود شیفتگی بیشتر توی سنین جوونی و اینکه اصطلاحا طرف یه کم بیشتر به خودش توجه می کنه دیده میشه. البته من چندمورد استثنا هم دیدم . یه دختر عمو دارم که 4 سالشه . این بشر زیادم خوشگل نیست ولی تن صدای فوق العاده قشنگی داره و شدیدا خود شیفته است . پریشب هم که مراسم داشتیم اومده بود بیرون به باباش می گفت : پس چرا کسی به من نمیگه چه لباس خوشگلی داری معمولا خودشیفته ها آدمهایی هستن که از لحاظ هوش ، زیبایی و موفقیت یا یکی از اینها توی دید هستن و توی سطح بالایی هستن. البته پول هم می تونه یکی از دلایل خودشیفتگی باشه... خیلی وقتها هم آدم کسایی رو می بینه که خیلی احساس خوشتیپی یا خوشگلی بهشون دست داده و می شه خود شیفتگی رو توی نگاههاشون نسبت به بقیه دید  البته من به شخصه اعتقاد دارم که خودشیفته ها تا حدی هم حق دارن که خودشیفته باشن... آدم وقتی توی جامعه زندگی می کنه توی برخوردهای مختلف ، آدمهای مختلف رو می بینه و خواه ناخواه مقایسه ای هم بین آدمها (حتی شده برای خودش) انجام میده.... خیلی از این اعتماد به نفسی که توی خودشیفته ها دیده میشه رو دیگران به اونها القا می کنند.... تعاریف بیش از حد اطرافیان که خیلی موقعها هم به حق هست و البته مقایسه شخص خودشیفته با کسایی که اطرافش هستن باعث میشه که اون فرد این فاکتورها رو کنار هم بذاره و نارسیسم کم کم در روانش تقویت شه.... نارسیسم اختلال اخلاقی ایه که معمولا تا سنین پیری هم توی شخص دیده میشه ...

گر چه افتاد ز زلفش گرهي در کارم

همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم

به طرب حمل مکن سرخي رويم که چو جام

خون دل عکس برون مي دهد از رخسارم

پرده مطربم از دست برون خواهد برد

آه اگر زان که در اين پرده نباشد بارم

پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب

تا در اين پرده جز انديشه او نگذارم

منم آن شاعر ساحر که به افسون سخن

از ني کلک همه قند و شکر مي بارم

ديده بخت به افسانه او شد در خواب

کو نسيمي ز عنايت که کند بيدارم

چون تو را در گذر اي يار نمي يارم ديد

با که گويم که بگويد سخني با يارم

دوش مي گفت که حافظ همه روي است و ريا

بجز از خاک درش با که بود بازارم

 

و در پایان .........حرف آخر :

زندگی زیباست
زشتی‌های آن تقصیر ماست
در مسیرش هرچه نازیباست
آن تدبیر ماست
زندگی آب روانی است
روان می گذرد
آنچه تقدیر من و توست
همان می گذرد

 

شاد باشید .......

بای تا های ....

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 11:31  توسط محمد  | 

به نام تنها شایسته پرستش

 

سلام ..........

یه سلام بعد از یه مدت این بار کوتاه ....

گويند سنگ لعل شود در مقام سخت  ............. آري شود ولي به خون جگر شود

امیدوارم خوب باشین و سلامت .....

یه فلاش بک می زنیم به چند تا پست ........... برمی گردیم با ادامه برنامه در خدمتتون هستم ....

 

****آغازفلش بک ****

 

-امیدوارم که خوب باشین . من که خیلی خوب نیستم . دلایل هم داره که از همه مهمتر این پایان نامه لعنتیه که داره از دست میره . یعنی اینکه هرچی رشتیم داره پنبه می شه . فصل هم داره از دست میره . والا حقیقت دیگه وقتشه که نگران بشیم.... کلا دلیلش اینه که همه چیز باهم هماهنگ نیست  ("ف" مثل فریاد.......) بیست و پنج شهریور 87

-سلام ، یه سلام خسته خسته ...... الان که دارم این متن رو می تایپم ساعت 9:30 چهارشنبه 20 آذر 87 وتازه از آزمایشگاه اومدم..... جالبه بدونيد امروز رو به عنوان یکی از بدترین روزهای امسال گذروندم ............ شام هم نخوردم و نمی خورم چون اصلاً حسش نیست........ تو لیسانس که درس ویروس و پروکاریوت رو می گذروندم يا بعد از اون ترم 7 که اصول مبارزه با آفات رو می گذروندم و قسمت ویروسهای بیماری زای حشرات رو برای امتحان حفظ می کردم و همین ترم قبل که داشتم درس مبارزه بیولوژیک آفات رو تو ارشد می پاسیدم ، حتی یه بار هم این فکر به ذهنم نرسید که این ویروسها می تونن تو یه روز  چهار پنج ماه زحماتم رو یه شبه به باد بدن("واو" مثل ويروس) چهارشنبه 20 آذر 87

-این روزها دارم کارهای پایان نامه ام جمع و جور می کنم که ببرم اوین (مرکز تحقیقات) تا همونجا پیش دکتر شیخی کار کنم ... فکر کنم اونجا بهتر بتونم جمعش کنم .... ایشالله ... ("نون" مثل نه 9...) هفتم تیرماه 88

-این روزها داره متفاوت می گذره.... یعنی متفاوت با این دوساله اخیری که فوق می خوونم . کلا البته بد نمی گذره... شرایط جدید. کار تو موسسه ... و فضای جدید.... طبق معمول شدیدا مشغول کارم ("ه" مثل هرچی بخوای همون میشه ...) هشتم مرداد 88

- از پایان نامه بگم که دیگه نود و هفت و سه دهم درصدش تمومیده و مونده حدود این سه درصد باقیمونده که احتمال قوی تا آخر هفته بعد تموم میشه و دیگه می شه نفسهای راحت رو کشید  ("الف" مثل از جنس خزان ...) هفده آبان 88

 

*** پایان فلش بک ***

 

این نوشته ها قسمتهایی بود از اونچه که توی این مدت از پایان نامه نوشتم ...... درباره پایان نامه ....

به هر حال با تمام سختیهایی که توی این مدت یکسال واندی برای من ایجاد شد ولی خدا رو شکر امروز کار پایان نامه ام تموم شد.... کاری که اگرچه خیلی طولانی شد ولی برای من دوره های مختلف همراه با تجربه های مختلفی رو به همراه داشت..... شاید بهترین قسمت این پایان نامه ، این چهار ماهی بود که تو موسسه بودم .... یه تجربه متفاوت و البته بیاد موندنی که مطمئنم سالهای سال این روزها و آدمهایی رو که این روزها باهاشون برخورد داشتم رو فراموش نمی کنم .....

 

 

بعضی آدمها این اخلاق رو دارن که خیلی اهل تغییر دادن تو زندگی نیستن ، یعنی معمولا به وضع موجود راضی هستن و حاضر نیستن که تغییر وضعیت بدن درصورتیکه این تغییر وضعیت خیلی موقعها به نفعشونه... البته فکر می کنم ذات آدمها این باشه و همه این اخلاق رو دارن ولی شدت اون تو آدمها متفاوته... یه موقعهایی مجبور میشی که تغییر بدی چون چاره ای نداری.... خوب اینها رو نوشتم که از پایان نامه بگم ... دقیقا یادمه 23 خرداد 88 بود که دکتر شیخی بهم گفت حالا که اونجا کلنیت تشکیل نمیشه بیا موسسه... با اینکه خیلی سخت بود ولی چاره ای نبود .... گذشته از سختی رفت و آمد و ترافیک که تقریبا هر روز 5 ساعت وقت منو می گرفت و البته باعث تحلیل انرژی می شد ولی خدا رو شکر جو موسسه و آدمهای اون طوری بود که هیچوقت نذاشت که این سختیها مانع ادامه کار من بشه....

دکتر شیخی یه جمله ای داره که زیاد تکرارش می کنه . می گه : بعضی وقتها خدا نعمت رو توی نغمت قرار می ده .... و این رو من توی این مدت دیدم.... البته قبلا هم نوشته بودم که همیشه حکمت خداوند فراتر از فهم ماست.... بعضی وقتها همه چیز جوره تا یه کاری بشه اما یه مشکل کوچیک باعث میشه که کاربهم بخوره ، اونموقع است که میشه حکمت ..... به هر حال امروز آخرین روز کار پایان نامه ام بود .... از یه طرف خوشحالم که بالاخره تموم شد و از یه طرف هم دلم گرفته که دارم از آدمهایی جدا میشم که توی این چهار ماه و اندی بهشون عادت کرده بودم .... کار تو موسسه باعث شد که من با آدمهای جدیدی آشنا بشم و البته یکی از آدمهای جدید و بزرگ ، دکتر غلامرضا رجبی، بزرگترین اکولوژیست حشرات ایران و یکی از بزرگترین حشره شناسان ایران.... البته من قبلا حدود یک سال و نیم قبل هم دکتر رجبی رو توی یه جلسه دفاع دکتری دیده بودم اما این مدت فرصتی بود تا از نزدیک ایشون رو ببینم . روحیه فوق العاده کاری دکتر و البته خوشرویی و تواضع دکتر رجبی برام جالب بود.... اتاق دکتر رجبی روبروی اتاق دکترشیخیه. بار اول که دکتر شیخی منو به دکتر رجبی معرفی کرد، دکتر رجبی خیلی خوب باهام برخورد کرد ولی دومین برخورد من با دکتر رجبی از موندگارترین خاطرات زندگی من شد.... تو اتاق دکتر شیخی نشسته بودیم که دکتر رجبی اومد پیش دکتر شیخی و بعد از کمی صحبت به من گفت: من نمی دونم تو کارت چجوریه ولی تو چهره تو می بینم که در آینده جز بزرگترین حشره شناسان ایران خواهی شد و تاکید کرد که اصلا قصد به قول خودش هندوونه زیر بغل من گذاشتن نداره و حرفش جدیه.... این حرف دکتر رجبی اونم درحالیکه خیلی با من آشنایی نداشت برام فوق العاده هیجان انگیز بود.... اینکه یه آدم بزرگ به آدم همچین حرفی رو بزنه جدای از انگیزه ای که به آدم میده باعث میشه که سالهای سال وقتی به اون حرف فکر می کنی احساس کنی که وظیفه توست که تلاش کنی برای اونچه که باید برسی ....اینم عکس من و دکتر رجبی که جزبهترین عکسهای زندگی منه.... و از اون با ارزشتر این بود که دکتر کتاب آخرش رو یعنی کتاب "اكولوژي حشرات (با توجه به شرایط ایران و با تاکید بر نکات کاربردی) " با دستخط خودش به من تقدیم کرد و این هدیه هم جز با ارزشترین هدایاییه که تا حالا گرفتم . در ضمن این کتاب هم به عنوان کتاب سال 88 (فکر می کنم کشاورزی) انتخاب شد...

اینم عکس من و دکتررجبی ...

 

 

 

من قبل از اینکه بیام موسسه ، اگه بهم می گفتن بهترین استاد زندگیت کیه ؟ بدون شک دکتر موحدی رو انتخاب می کردم اما الان حتما دکتر شیخی رو انتخاب می کنم . این مدت فرصتی بود تا با شخصیت بزرگوار دکتر شیخی بیشتر آشنا شم . آدمی که علاوه براینکه با سواده روح بزرگی هم داره و من این پایان نامه رو بعد از لطف خدا ، مدیون دکتر شیخی هستم ....

و مطمئنا دلم تنگ میشه برای

دکتر فقیه مهربون و دوست داشتنی

مهندس محمدی پور آروم و پرکار

و آقای گنجعلی دوست داشتنی

 به هر حال این روزها و آشنایی با دوستان جدید و حالا هم پایان کار پایان نامه ، همه و همه دست به دست هم داد تا امروز این پست رو بذارم....

 

و مثل همیشه حافظ :

 

به غير از آن که بشد دين و دانش از دستم

بيا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم

اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد

به خاک پاي عزيزت که عهد نشکستم

چو ذره گر چه حقيرم ببين به دولت عشق

که در هواي رخت چون به مهر پيوستم

بيار باده که عمريست تا من از سر امن

به کنج عافيت از بهر عيش ننشستم

اگر ز مردم هشياري اي نصيحتگو

سخن به خاک ميفکن چرا که من مستم

چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست

که خدمتي به سزا برنيامد از دستم

بسوخت حافظ و آن يار دلنواز نگفت

که مرهمي بفرستم که خاطرش خستم

 

و حرف آخر :

 

 

 

از این به بعد دیگه ایشالله بیشتر آفتابی خواهم شد و فکر می کنم مثل قدیمها هفته ای یک پست رو می ذارم....

شاد باشید ....

 

مواظب خودتون باشید

 

بای تا های ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 22:55  توسط محمد  | 

 

به نام یزدان پاک ...

 

خداوندا تو خیلی بزرگی و من خیلی کوچک

ولی جالب اینجاست ٬ تو به این بزرگی من کوچک را فراموش نمیکنی

ولی من به این کوچکی تو را فراموش کرده ام . . .

 

بالاخره بعد از یک ماه و دو روز فرصتی پیش اومد که دوباره بنویسم .... فرصتی برای اینکه فاصله بیشتر از این نشه ........... شما چطورید ؟ خوبید ؟ خوشید سلامتین؟

تو این یک ماه اتفاقات زیادی افتاد . اگه یادتون باشه تو پست قبلی نوشتم که قراره سید جمال بیاد . سید جمال یه بار قبلا اومد و دوباره رفت و دوباره اومد و ما همچنان در پست قبل مانده ایم ..... این عکس رو امروز تو اتاق دکتر شیخی گرفتیم .................

 

 

 

 

از پایان نامه بگم که دیگه نود و هفت و سه دهم درصدش تمومیده و مونده حدود این سه درصد باقیمونده که احتمال قوی تا آخر هفته بعد تموم میشه و دیگه می شه نفسهای راحت رو کشید.........دلیل اینکه تا حالا هم نتونسته بودم که پستی بذارم این بود که واقعا سرم شلوغ بوده و هست .... امروز دیگه تصمیم کبری گرفتم که حتی اگه شده یک مقدار از کارهام رو بپیچونم ، یه پست بذارم .....

هفته قبل یه آنفولانزای شدید گرفتم . نمی دونم چه نوعی بود ولی فکر می کنم تو مراحل انسانیش بود و دیگه کار به حیوونهایی مثل مرغ و خوک نرسید

 جاتون خالی این هفته جمعه بعد از دوسال و نیم یه جمع کوچیک از بروبکس لیسانسمون جمع شده بودن .... بعضیها رو تو این دوسال و نیم دیده بودم ولی اکثرا رو ندیده بودم و این فرصتی بود برای تجدید خاطرات..... خالیترین جایی که دیده می شد جای سید علی بود....

اونشب تا دیر وقت داشتم به لیسانس فکر می کردم ... به آدمهایی که اونموقع هر روز می دیدمشون و امروز بعضا چند ماه یه بار هم به یادشون نمی افتم ، آدمهایی که دوستشون داشتم ، آدمهایی که حتی فکر اینکه یه روز نبینمشون هم برام سخت بود ،  آدمهایی که اونموقع بهشون عادت کرده بودم و فکر می کردم که این عادت باقی می مونه اما خیلی زود فراموش شدن و شاید شاعر راست گفته که از دل برود هر آنکه از دیده برفت .... نمی دونم شاید مشکل منه و شاید هم همه اینجورین ....

گردش روزگاری طوریه که همیشه آدمهایی تو زندگی آدم می آن که ریتم زندگیتو با اونها کوک می کنی ... آدمهایی که شاید اصلا فکرشو نمی کردی که روزی بهشون عادت کنی و .... قبلا هم اینو نوشته بودم ولی بازم می نویسم که آزمایشو تکرار دار کنیم

 قشنگی زندگی آدمهای اینکه قابل پیش بینی نیست . اگه اینجور بود خیلی سخت میشد یعنی اصلا جذابیتی نداشت .... دوره های مختلفی تو زندگی آدمهاست ... بعضی دوره ها وقتی می خوای واردش بشی برات سخته ولی وقتی وارد میشی می بینی که اونقدرها هم سخت نیست . دکتر شیخی یک جمله قشنگ داره که خیلی تکرارش می کنه .... "بعضی کارها فکرشون از خودشون سخت تره" . راست می گه ، مخصوصا تغییر وضعیتها اینجوریه و تغییر دوره ها .... گذروندن پایان نامه  تو موسسه  برای من یه دوره فوق العاده و یه تجربه خوب بود. البته خوب واقعا رفت و آمدش سخت بود و قبل از اینکه بیام فکر کردن به این قسمتش برام خیلی سخت بود ولی الان نزدیک به چهارماهه که هر روز حتی روزهای تعطیل میرم و البته دیگه روزهای آخره ولی به نظرم این روزها رو تا آخر عمرم فراموش نمی کنم و همیشه به عنوان بهترین خاطرات زندگیم ثبت خواهند شد. روزهایی که خیلی زود گذشت.... ایشالله تو پست های بعد از موسسه بیشتر می نویسم ....

سید جمال هم این بار از یه زاویه دیگه حرف زد و مطلبی رو گفت که فکرشو نمی کردم .... یعنی واقعا فکرشو نمی کردم که سید جمال همچین رازی رو تا بحال داشته و به من نگفته بوده خیلی برام عجیب بود .... به هر حال تو زندگی آدمها همیشه حرفهایی هست که تا ابد بین خودتو قلبت می مونه معمولا سید جمال هر کس رو می بینه می خواد حرف علمی بزنه و این برای ما حاشیه نشینها اصلا جذاب نبوده البته من الان یک کم بهتر شدم ...  ولی اینبار سید جمال هم از حاشیه ها گفت ، از حاشیه هایی که هیچ دوربین خبرسازی نگرفته بودش....

اما از اونشب گفتم .... و اینکه تا دیر وقت داشتم به اون سالها فکر می کردم .... ماها (من و سید ها ) به بعضی خاطرات می گیم کربلا .... این کربلا یعنی اون کرهای یا اتفاقهایی که معمولا تو ترمهای اول اتفاق می افتاد و برای ما که صفری بودیم خیلی دردناک بود ... و معمولا از بازگو کردنش تو جمعهای شاد پرهیز می کردیم چون حالمون گرفته میشد صفری بودیم دیگه .... البته همونطور که گفتم این اتفاقات مال ترمهای اول بود ... ترم بالایی که شدیم دیگه برای ما بد وجود نداشت ... الانم که یادم می افته می بینم ما تو اون زمان چه حرفهای خفنی می زدیم و عین خیالمون هم نبود.... کسی هم نمی تونست کربلا درست کنه چون همون موقع در محل حالشو می گرفتیم می خواستم یکی از این کربلاها رو بنویسم ولی بیخیال شدم ....

 

خوش است خلوت اگر يار يار من باشد

نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

من آن نگين سليمان به هيچ نستانم

که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد

روا مدار خدايا که در حريم وصال

رقيب محرم و حرمان نصيب من باشد

هماي گو مفکن سايه شرف هرگز

در آن ديار که طوطي کم از زغن باشد

بيان شوق چه حاجت که سوز آتش دل

توان شناخت ز سوزي که در سخن باشد

هواي کوي تو از سر نمي رود آري

غريب را دل سرگشته با وطن باشد

به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ

چو غنچه پيش تواش مهر بر دهن باشد

 

 

حرف آخر ....

بهتراست منفورباشی به خاطر چیزی که هستی تا محبوب باشی به خاطرچیزی که نیستی.

 

تا یه پست دیگه ....

بای بای ....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 18:12  توسط محمد  | 

 

به نام خداي بخشايشگر مهربان ...

سلام

سلامي بعد از يه مدتي که فکر کنم طولاني هم باشه.... اميدوارم که خوب و خوش باشيد و ايام به کامتون .... منم خدا رو شکر بد نيستم . يعني نسبتاً کمي تا قسمتي خوبم .... بهترين روزهاي آدمها اياميه که آدم کنار عزيزانشه و ديدن اونها دلگرمش مي کنه .... ولي خوب يه موقعهايي هم بنا به عللي از اون محرومه ....

اما اين مدتي که نبودم :

اين مدتي که نبودم روزگار بد نبود .... يه کنگره قراره که تو پکن برگزار بشه و منم چهارتا خلاصه مقاله براش فرستادم که هر چهارتاش پذيرش گرفت ولي حالا نمي تونم برم چون صاف وسط کارهامه البته اگه نبود هم نمي رفتم  اينم آدرس کنگره

http://www.congress.com.cn/apce2009/

*. يه کنگره ديگه هم قراره که توي بيروت برگزار بشه که براي اون يکي هم يه چکيده فرستاديم و اونم پذيرش گرفت اينم سايت اونه البته از اون روز اول تا حالا من هربار کليک کردم باز نشد . البته از اونها توقعي بيش ازهم نیست

http://www.asplantprotection.org/

. از اين لحاظها اين مدت خوب بوده اما يکي از بهترين اتفاقهايي که تو اين مدت افتاد قبولي آخرين فرد غير آکادميک خونه ما يعني برادر کوچيکه ما، محسن خان بود که تونست با رتبه  721  رياضي تو کنکور سراسري تو دانشگاه تهران قبول بشه و مايه خوشحالي همه ما شد . فکر کنم تا حالا من تو وبلاگم عکس خانوادگي اي نذاشتم . اين عکس رو به افتخار محسن مي ذارم که مجموعه اي از تمام پسرهاي پدر و مادرمه .... سمت چپي محسنه.

 

 بعضي وقتها آدم بعضي چيزها رو مي بينه و ياد يه چيزهاي ديگه مي افته .... هفته قبل چهارشنبه تو موسسه يه اتفاق جالب افتاد و اون باعث شد که ياد قضيه آفتابه بيفتم ..... حتما شنيدين ولي براي خالي نبودن عريضه بازم مي گم : يه آقايي رو گذاشته بودن در يه دستشويي عمومي . هر کسي مي اومده آفتابه برداره ، هر آفتابه اي رو برمي داشته ، بهش مي گفته آقا اون آفتابه رو بذار اون يکي رو بردار . يه نفري ازش مي پرسه که آقا مگه اين آفتابه ها با هم فرقي هم دارن ؟ مي گه نه . دوباره مي گه که پس چرا هرکس هر آفتابه اي رو بر مي داره تو يکي ديگه رو بهش معرفي مي کني ؟ مي گه دستت درد نکنه پس ما رو اينجا واسه چي گذاشتن  اين تلخند مصداق خارجي زيادي داره . متاسفانه خيلي از اقشار پايين جامعه که نمي تونن خودي نشون بدن با اين جور کارها و گيرها مي خوان مطرح بشن .... بگذريم ....

 

اين روزها خيلي تمرکز ندارم . تقريبا هيچ وقت خالي اي ندارم ولي براي خالي نبودن عريضه هر از چند گاهي مي نويسم . راستي .... اين هفته هم قراره سيد جمال قراره بياد .....

سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

 

آتشي بود در اين خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوري دلبر بگداخت

 

جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بين که ز بس آتش اشکم دل شمع

 

دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنايي نه غريب است که دلسوز من است

 

چون من از خويش برفتم دل بيگانه بسوخت

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

 

خانه عقل مرا آتش ميخانه بسوخت

چون پياله دلم از توبه که کردم بشکست

 

همچو لاله جگرم بي مي و خمخانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

 

خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و مي نوش دمي

 

که نخفتيم شب و شمع به افسانه بسوخت

 

اينم حرف آخر سيد جمالي يعني سيد جمال برام اس ام اسک کرده بود :

آتش دوست اگر در دل ما خانه نداشت ..... عمر بي حاصل ما اين همه افسانه نداشت

مواظب خودتون باشید

بای

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 10:15  توسط محمد  | 

 

به نام خداي تقدير ...

 

روزگاري يار من بودي و يار من نبودي .....

ماه من بودي ..... ولي در شام تار من نبودي .....

در بهار آرزو اي گلبن زيباي عشق .....

باغ گل بودي ولي باغ بهار من نبودي .....

اي بسا شبها که در روزن نشسته اي .......

منتظر بودي ،  ولي در انتظار من نبودي ........

 

سلامي بعد از حدود يک ماه .... البته اگه بخوام پست قبلي رو حساب نکنم .....

اميدوارم که حالتون خوب خوب باشه و روزه هاتون رو هم کامل گرفته باشيد. امسال بهترين ماه رمضوني عمر من بوده ، البته از اين لحاظ که سخت نگذشته ... دليلش هم اينه که اصلا گذران روز رو حس نمي کنم چون کلا درگير کار هستم و معمولا روزي حدود هشت تا نه ساعت آزمايشگاه هستم حتي پنجشنبه ها و جمعه ها .... دليل اينکه فاصله هاي بين دوتا پست اينقدر طولاني شده همينه .... ديشب (پنجشنبه) بعد از افطار تا خود سحر خواب بودم .نفهميدم چطور خوابم برد.  کار و بار هم خدا رو شکر روبه راهه و حدود نصف آزمايشاتم رو تموم کردم و اميدوارم که تا آخر مهر ايشالله ديگه آزمايشات تموم شه و برم سر نوشتن....

شبهاي قدر هم رسيد ... شبهايي که قراره تقدير ما رو براي يکسال بنويسن . پارسال هم نوشتم ، موقع اصلي خووندن دعاي يا مقلب القلوب و الابصار  الانه ...... ايشالله که تقدير همه ما که داره تو اين شبها نوشته ميشه سراسر از سلامتي ، پيروزي و موفقيت عزيزانمون باشه .... آمين ....

اگه چندين پست قبل رو يادتون باشه در مورد سرنوشت آدمها و اينکه يدفعه چند سرنوشت بهم گره بخوره  نوشتم و اينکه اعتقاد دارم هيچ برخوردي تصادفي نيست و قول داده بودم که حدود يک ماه بعدش بيشتر توضيح بدم ... هر چند الان بيش از دوماه از اون نوشته مي گذره ولي خوب مي خوام بنويسم. قبلا هم نوشته بودم که بعضي برخوردها به همون زمان مختوم نمي شه و بعضي برخوردها سالها بعد دوباره جاي ديگه اي به سراغ آدم مي آن.... حتما براي شما هم از اين موارد متعدد به وجود اومده . يکي از مهمترين اينها امسال تو زندگي خانواده ما اتفاق افتاد . حميد همکلاسي دوران ابتدايي و البته يکي دوسال از راهنمايي من بود ..... اون موقعها در حد يه سلام عليک و شايد يه موقعهايي همون هم نبود. همکلاسي بوديم ولي نه همکلاسي صميمي.... شايد اگه اون موقع ها مي گفتن که اين حميد خان قراره که در حد تيم ملي فاميلتون بشه باورم نمي شد که هيچ ، کلي هم بهش مي خنديدم. روزگار گذشت و گذشت تا امسال و تا چند ماه پيش که همين اتفاق افتاد و دست تقدير حميد رو آورد تو خوونه ما و دوماد ما کرد **** وقتي اين اتفاق افتاد ياد اون سالها افتادم .... يادمه يه فيلمي سالها قبل از تلويزيون پخش شد که توي اون اکبر عبدي نقش يه باباي بد اخلاق که بچه هاش رو اذيت مي کرد افتادم . بعد توي يه دادگاه محکومش کردن که بره توي يه ماشين زمان و سي سال به عقب برگرده .... خيلي جالب بود . وقتي به عقب برگشته بود ، خواستگاري خواهرش بود . بعدها اون دوماد خيلي خواهرشون رو اذيت کرده بود به خاطر همين وقتي به عقب برگشته بود مي خواست که اون ازدواج سر نگيره . روز خواستگاري پدر دومادشون رو درآورد ولي بازم خواهرش رو دادن به همون آقا ... تقديرش اين بود .... يه قسمتش که خيلي جالب بود اين بود که سر کوچه وايساده بود و يه دختر ده دوازده ساله رو با مامانش ديد. اون دختره بعدها قرار بود با همين اکبر عبدي ازدواج کنه . اون سکانسش خيلي جالب بود .... بگذريم ... به هر حال زندگي همينجوري مي گذره و قشنگيش اينه که آدم نمي دونه فردا چي ميشه ... به نظر شما فردا چي ميشه ؟؟؟؟؟؟؟؟

 

همونطور که مي دونيد مجلس هم طرح ممنوعيت استفاده از عناوين علمی  رو تصويب کرد . دستش درد نکنه . اين شعر رو بخوونيد تا بفهميد چرا مي گم دستش درد نکنه ....

گرفتم بعد عمري مدرکي چند
و اينجانب شدم حالا مهندس
ندانستم که ريزد از چپ و راست
از پايين و از آن بالا مهندس
غضنفر گاري اش را هول نميداد
د ِ يالا هول بده يالا مهندس
تقي هم چونه ميزد کنج بازار
نمي ارزه واسم والا مهندس
به مرد قهوه چي ميگفت اصغر
دو تا چايي قند پهلو مهندس
شنيدم کودکي ميگفت در ده
به مردي با چپق خالو مهندس
ز جنب دکه اي بگذشت مردي
صدا آمد " آب آلبالو مهندس "
شنيدم با تشر ميگفت معمار
به آن وردست حمالش مهندس
همين مانده که از فردا بگويند
به گوساله و امثالش مهندس
شنيدم که عمل کرده دماغش
خبر داري از احوالش مهندس؟!
شنيدم بعد تنظيمات بيني
ميگن همه بهش خانوم مهندس
سرت رو درد آوردم من مهندس
سخن از هر دري اومد مهندس
يکي سيگار ميخواد اون سمت دکه
برو که مشتري اومد مهندس

 

به هر حال اين استفاده از القاب تو کشور ما خيلي زياده و اين قانون لازم بود .

 

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود

از دماغ من سرگشته خيال دهنت

به جفاي فلک و غصه دوران نرود

در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند

تا ابد سر نکشد و از سر پيمان نرود

هر چه جز بار غمت بر دل مسکين من است

برود از دل من و از دل من آن نرود

آن چنان مهر توام در دل و جان جاي گرفت

که اگر سر برود از دل و از جان نرود

گر رود از پي خوبان دل من معذور است

درد دارد چه کند کز پي درمان نرود

هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان

دل به خوبان ندهد و از پي ايشان نرود

 

 

حرف آخر :

دلهاي پاک خطا نمي کنند سادگي مي کنند و امروز سادگي ، پاکترين خطاي دنياست

 

اميدوارم که پست بعدي رو بتونم به زودي بذارم

 

 

التماس دعا

 

باي

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 22:17  توسط محمد  | 

 

به نام خدا

Im alive

نماز روزه هاتون قبول حق باشه ایشالله

منم خوبم . ملالی نیست به جز نداشتن وقت برای نوشتن .... کلی حرف دارم ولی وقت ندارم ....

کارهام هم خدا رو شکر خوب پیش می ره ....

 

 

کي شعر تر انگيزد خاطر که حزين باشد

يک نکته از اين معني گفتيم و همين باشد

از لعل تو گر يابم انگشتري زنهار

صد ملک سليمانم در زير نگين باشد

غمناک نبايد بود از طعن حسود اي دل

شايد که چو وابيني خير تو در اين باشد

هر کو نکند فهمي زين کلک خيال انگيز

نقشش به حرام ار خود صورتگر چين باشد

جام مي و خون دل هر يک به کسي دادند

در دايره قسمت اوضاع چنين باشد

در کار گلاب و گل حکم ازلي اين بود

کاين شاهد بازاري وان پرده نشين باشد

آن نيست که حافظ را رندي بشد از خاطر

کاين سابقه پيشين تا روز پسين باشد

 التماس دعا

بای

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 21:43  توسط محمد  |